تبليغاتX
قلب آسیا
قلب آسیا

دوباره می سازمت وطن گر چه باخشت جان خویش
 
 
سعید

سلام
اسم من سعید و اهل افغانستان هستم در حال حاضر در تهران زندگی میکنم

ایدی من

dada_x2x

ایمیل من

dada_x2x@yahoo.com

 

موضوعات

داستان کوتاه

شعر

افغانستان

سرگرمی

 

پیوند ها

ِAfghan Star

کلبه خاکی ها

بامیان سر زمین بودا

صدای سوخته

برف و نقش های روی دیوار

مثل آب مثل آتش

کنکاش

کانون وبلاگ نویسان افغانستان

کمال کابلی

گفتنی ها

شکوه

زندگی در بامیان

بلند گو

عطر زندگی

بهار،پاییز،زمستان... فصل چهارم من نیست

پامیزوس

جور و واجور

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

اومدم که باشم

چکار کنم

غربت

شل سیلوراستاین

شعری از فریدون مشیری

بشارت باد، فرا رسیدن عید فطر

لیلا

سرود ملی افغانستان

 
 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0
NAME URL

 
 

Weblog Themes By Pars Theme

اومدم که باشم

سلام

ببخشید من یه مدتی نبودم یه مشکلی داشتم ولی الان اومدم که باشم

 

توی خونمون به ما می‌گن فراری

توی غربت دم به دم انگشت نگاری

دیگه حتی صاحب اون خونه نیستیم

بیرون خونه می‌گن ما تروریستیم

وقتی خونه شده بود مثل جهنم

ما با ویزای بهشت بریدیم از هم

حالا تو برزخ بدبینی اسیریم

نمی‌تونیم ریشمون رو پس بگیریم

نمی‌تونیم ریشمون رو پس بگیریم

 

چاره‌ای نمونده جز رفتن و رفتن

انگار اینو رو پ‍یشونیمون نوشتن

که سفر تقدیر ماست واسه همیشه

ما همینیم، جنگل بدون ریشه

ما همینیم، جنگل بدون ریشه

 

پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 |

 

چکار کنم

سلام

یکی نیست به ما بگه اخه ادم بشر توکه وبلاگ نویس نیستی و هیچی از وبلاگ نویسی نمدونی

اصلا بلد نیستی بنویسی چرا وبلاگ میسازی؟

نه اینجوری نمیشه  

باید یه فکر اساسی بکنم

اگه شما یه نظری بدبد و یه راهنمایی بکنید

بهتر میشه

راستی چه خبر؟

 

خوش باشید

 

چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 |

 

غربت

 خسته شدم از غربت و آوارگی

از اینهمه بیچارگی

نه کسی نه یاری

خسته از دنیایی که

 ندارم  آشنایی

کاش یه قصه گویی

یه داستان خیالی

کاش یه سرزمینی

یه وطنی

کاش افغانسان آبادی

 

 

این اولین شعرمه که بعد از چندین ساعت فکر کردن گفتم

امید وارم خوشتون اومده باشه

شنبه چهارم آبان 1387 |

 

شل سیلوراستاین

 

 

 

مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپاری

 

در خانه ای سرد، بالای خیابان سالیوان،

آخرین کسی که شلوار فاق کوتاه می پوشید، در شرف مردن بود.

عینک آفتابی به چشم داشت و به همین دلیل کسی نمی توانست تشخیص بدهد

که او گریه می کرد یا نه.

همه ی معتادها و همه ی علاف ها

و همین طور همه ی کافه دارها

دور تختش جمع بودند.

 

وصیت کرد

تا تکلیف اموالش را روشن کند

و آخرین کلمه ها را به زبان آورد:

 

گفت: «کفش های راحتیم را برای مادرم بفرستید،

بلوزم را به جالباسی آویزان کنید.

گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،

برای اینکه هیچ گاه یاد نگرفتم که آن را چگونه بنوازم.

خانه ام را

به یک آدم مستمند بدهید

و بگویید که اجاره ی آن تمام و کمال پرداخت شده.

پول ها و موادم راخودتان بردارید، ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.

مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید، دوستان،

با عینک آفتابیم.

گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،

ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.»

 

گفت: «جوجه خروس هایم را

به کسی بدهید که آنها را می خواهد.

شعرهایم را

به کسی بدهید که آنها را می خواند.

زیر کافه برایم قبری بکنید،

و آهنگ غم انگیزی پخش کنید.

همه را شاد و شنگول کنید

در لحظه ای که من مردم،

و مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.

مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید، دوستان،

با عینک آفتابیم.

گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،

ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.»

 

صندل هایش را پرت کردیم وسط خیابان،

بلوزش را گذاشتیم همانجا، روی زمین.

گیتارش را فروختیم

در کافه ی گوشه ی خیابان

به کسی که می دانست چگونه آن را بنوازد.

موادش را دود کردیم.

پول هایش را خرج کردیم،

شعرهایش را دور ریختیم.

باب نوارهایش را برداشت،

و اِد کتاب هایش را،

و من هم عینک آفتابی فکسنی آن بدبخت را برداشتم.

 

گفت: «مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید، دوستان

با عینک آفتابیم.

گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید،

و مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید.» 

 

 

جمعه دوازدهم مهر 1387 |

 

شعری از فریدون مشیری

 

 

کوچه

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم      

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم       

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه عشقم گل ياد تو درخشيد        

عطر صد خاطره پيچيد عطر صد خاطره خنديد

يادم كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم  

پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم      

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت      

آسمان صاف وشب آرام

بخت خندان و زمان رام      

خوشه ماه فرو ريخته درآب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب    

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن

لحظه أي چند بر اين نظر كن   

آب آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است  

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن

با تو گفتم حذر از عشق ندارم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چو كبوتر لب بام تو نشستم 

تو به من سنگ زدي من نه گسستم نه رميدم

باز گفتم  كه تو صيادي و من آهوي دشتم      

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندارم نتوانم    

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت   

اشك در چشم تو لبريز

ماه بر چشم تو خنديد  

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشينيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم  

رفت در ظلمت شب آن شب و شبهاي دگر هم

نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم    

نكني ديگر از آن كوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي من ازآن كوچه گذشتم

 

من این شعر رو خیلی دوست دارم و هر چند روز یک بار میخونمش

واقعا زیباست

 

پنجشنبه یازدهم مهر 1387 |

 

بشارت باد، فرا رسیدن عید فطر

 عید سعید فطر بر تمامی روزه داران و مسلمانان جهان به ویژه مردم افغانستان مبارکباد 

صدای پای عید می آید و دل مومن بر سر دو راهی آمدن عید رمضان و رفتن ماه رمضان بلا تکلیف است، از آمدن آن یک دل شاد باشد یا از رفتن این یک محزون؟ عید فطر پاک ترین و عیدترین عیدهاست چرا که پاداش یک ماه عبادت و شست وشوی جان در نهر پاک رمضان است.

عید فطر، عید پایان یافتن رمضان نیست، عید برآمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است، چونان ققنوس که از خاکستر خویش دوباره متولد می شود. رمضان کوره ایی است که هستی انسان را می سوزاند و آدمی نو با جانی تازه از آن سر بر می آورد . فطر شادی و دست افشانی بر رفتن رمضان نیست ، بر آمدن روز نو، روزی نو و انسانی نو است.  بناست که رمضان با سحرها و افطارهایش ، با شبهای قدر و مناجات هایش از ما آدمی دیگر بسازد . اگر درعید فطر درنیابیم که از نو متولد شده ایم، اگر تازگی را در روح خود احساس نکنیم، عید فطرعید ما نیست . از اینروست که در دعای قنوت نماز عید فطر می خوانیم :

"اسئلک بحق هذاالیوم الذی جعلته للمسلمین عیدا و لمحمد صلی الله علیه و اله ذخراً و مزیداً"؛ از تو خواهم به حق این روز که آن را برای مسلمانان عید قرار دادی و برای محمد و آل او ذخیره و فزونی ساختی

 

 

 

 

جایزه الهی

 

"عید" در لغت از ماده "عود" به معنی بازگشت است، لذا روزهایی را که مشکلات قوم و جمعیتی برطرف می شود و به پیروزی ها و راحتی های نخستین باز می گردند، عید می نامند. مانند عید فطر و قربان به مناسبت این که در پرتو اطاعت یک ماهه رمضان یا انجام فریضه بزرگ حج، صفا و پاکی فطری نخستین به روح و جان ، باز می گردد، و آلودگی هایی که بر خلاف فطرت است ، از میان می رود .

"عید فطر" یکی از دو عید بزرگ در سنت اسلامی است . مسلمانان روزه دار که ماه رمضان را روزه به پا داشته و از خوردن ،آشامیدن و بسیاری از کارهای مباح دیگر امتناع ورزیده اند ، اکنون پس از گذشت ماه رمضان در نخستین روز ماه شوال اجر و پاداش خود را از خداوند می طلبند ، اجر و پاداشی که خداوند ، خود به آنان وعده داده است .

روز اول ماه شوال را بدین سبب عید فطر خوانده اند که در این روز، امر امساک از خوردن و آشامیدن برداشته می شود و مؤمنان رخصت می یابند در روز، افطار کنند و روزه خود را بشکنند.

 

عید فطر صحنه ای از قیامت

حضرت علی (ع)  به مناسبت عید فطر خطبه ای قرائت کرده و در آن ، این روز را به قیامت تشبیه فرموده است :

ای مردم! این روز شما ، روزی است که نیکوکاران در آن پاداش می گیرند و زیانکاران و تبهکاران در آن مأیوس و نا امید می گردند.

دنیا محل مسابقه است و آخرت زمان اجر گرفتن، بهشت جایزه برندگان این مسابقه و جهنم جزای بازماندگان است .

(عید فطر) شبیه ترین روز به روز قیامت است. -  چون در قیامت عده ای که زیان کارند ، تأسف می خوردند و غضبناک می گردند و عده ای که نیکوکارند رستگار و متنعم به نعمت های الهی می شوند . -

وقتی از منازلتان برای خواندن نماز عید خارج می شوید ، به یاد آورید زمانی را که از منزل بدن خود خارج شده و به سوی خدای خود خواهید رفت .

وقتی در جایگاه نماز خود می ایستید به یاد آورید زمانی را که در محضر عدل الهی می ایستید و از شما حسابرسی می کنند. وقتی از نماز به منازلتان بر می گردید به یاد آورید زمانی را که به منازل خود در بهشت خواهید رفت .

ای بندگان خدا! کمترین چیزی که به زنان و مردان روزه دار داده می شود این است که فرشته ای در آخرین روز ماه رمضان به آنان ندا می دهد: "هان! بشارتتان باد، ای بندگان خدا که گناهان گذشته تان آمرزیده شد، پس به فکر آینده خویش باشید که چگونه باقی ایام را بگذرانید ."

 

روز و نماز عید فطر

از سخنان معصومین علیهم السلام چنین برداشت می شود که روز عید فطر، روز گرفتن مزد است. لذا در این روز مستحب است که انسان بسیار دعا کند و به یاد خدا باشد و روز خود را به بطالت و تنبلی نگذراند و خیر دنیا و آخرت را بطلبد.

مناسبت های مختلف اسلامی ، زمینه توجه به خدای متعال و زنده کننده یاد او در زندگی و فکر مسلمانان است و برای بسیاری از این مناسبت ها، اعمال و دعاهای ویژه ای از جمله "نماز" بیان شده است . بر خلاف اغلب جشن ها و اعیاد ، که آمیخته به غفلت ها، هوسرانی ها و شهوات است، اعیاد اسلامی، همراه با نماز، دعا، انفاق، صدقه ، غسل ، طهارت و ... است .

در حدیث شریفی از امام رضا علیه السلام آمده است :

" خداوند ، روز فطر را بدین سبب "عید فطر" قرار داد تا مسلمانان ، اجتماع و مجمعی داشته باشند که در آن روز، گرد هم آیند و در برابر خداوند ، به خاطرمنت ها و نعمت هایش، به تمجید و تعظیم بپردازند، پس آن روز، روز عید و تجمع ، روز زکات و رغبت و روز نیایش است. "

 

 

در قنوت نماز عید  چه می خوانیم؟

بارالها! به حق این روز، که آن را برای مسلمانان عید و برای محمد صلی الله و علیه و اله ذخیره و شرافت و کرامت و فضیلت قرار دادی از تو می خواهم که بر محمد و آل محمد درود فرستی و مرا در هر خیری وارد کنی که محمد و آل محمد را در آن وارد کردی و از هر بدی که محمد و آل محمد را خارج ساختی ، ما را نیز از آن خارج ساز، درود و صلوات تو بر او و آنها. خداوندا! از تو می طلبم، هر آنچه را که بندگان شایسته ات از تو خواستند و به تو پناه می برم از هر آنچه که بندگان خالصت به تو پناه بردند .

 

جایزه الهی

عمده ترین چیزی که در این نماز، از خدا خواسته می شود، آمرزش و مغفرت الهی و مبارک ساختن این عید، با قبولی طاعات است و این، بهترین جایزه ای است که خداوند به نمازگزاران روزه دار، عطا می کند . امام باقر علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت می کند که فرمود : هر گاه روز اول ماه شوال (عید فطر) فرا می رسد ، منادی از سوی خداوند ندا می دهد : " ای مؤمنین : بشتابید به سوی جایزه هایتان."

آنگاه امام باقر علیه السلام رو به جابر کرد و فرمود : ای جابر! جوایز خدا، مثل جایزه های این پادشاهان نیست! امروز ، روز جایزه هاست!

از "سوید بن غفله" نقل شده است : در روز عید بر امیرالمؤمنین علی علیه السلام وارد شدم و دیدم که نزد او نان گندم و خطیفه

(خوراکی از آرد و شیر) و ملبنة (غذا یا حلوایی که با شیر تهیه می شود ) موجود است . پس به آن حضرت عرض کردم : روز عید و خطیفه؟!

حضرت فرمود : این عید کسی است که آمرزیده شده است.

 

 منابع:

1- تحف العقول، ص 170.

2- وسائل الشیعه، ج 5، ص141.

3- همان ، ص 140.

4- بحار الانوار، ج40، ص 74 .

 

سه شنبه نهم مهر 1387 |

 

لیلا

به طرف برادرش رفت. جمال را با آن دستهای زمخت و پیراهن زرد چروکیده که از بس کثیف بود؛ به سیاهی میزد وبا آن پای لنگش، چقدر دوست داشت. جمال آمد کنارش با ناراحتی نشست.

لیلا با خود اندیشید: (( حتما امروز هم پول در نیاورده . حالا بهش بگم یا نگم. خدایا چکار کنم))؟ دیدن ابروان گره خورده برادر، لیلا را از رفتن پیش او منع می کرد، اما سر انجام رفت و کنارش نشست و گفت: ((داداش))! جمال کمی سرش را چرخاند ودر حالی که مگسی را از روی صورتش می راند گفت: ((چیه)) ؟

لیلا دست سیاه برادر را گرفت و گفت: (( داداش پو... پول گیر...گیر آوردی ))؟ جمال دستش را بیرون کشید و گفت: (( نه بابا از کجا )) ؟ لیلا با بغض گفت: (( داداش من ... من ... )) ترسید حرفش را بزند

اگر داداش مثل آن دفعه می زد توی گوشش ، چه کار می کرد. آهسته گفت : (( بابا جون کجا رفتی )) ؟ جمال که صدای او را شنید با ملایمت گفت: (( چیه ! باز یاد ننه – بابا افتادی ؟ )) اشک در چشمان لیلا جمع شد.

جمال با ناراحتی گفت: (( تو رو خدا بس کن.این همه بیرون از دست مردم می کشم. اینجا هم تو گریه می کنی .)) و بعد آرام تر شد و گفت: (( مردم نمی خوان کسی کفشاشونو واکس بزنه . من چه کار کنم . حالا باز هم فردا می رم میگردم ، شاید کار بهتری گیر آوردم.))

لیلا با تردید  پرسید : (( امشب هم باید گرسنه بخوابیم . نه )) ؟ جمال جواب داد : (( آره  ، تازه خود ایرانیا  شبا گرسنه می خوابن . چه برسه به ما .))  و بعد انگار چیزی به یادش آمده باشد گفت : (( تو اگه میخوای برو پیش ماه بانو .آره اینجا هوا سرده گرسنه هم که هستی .))

لیلا گفت : (( نه ، نمی رم داداش . آخه من ... من پو ... پول دا ... دارم ))

جمال نگاه تندی به او انداخت و گفت : (( چقدر ، از کجا )) ؟ لیلا سرش را پایین انداخت . جمال با ناراحتی بلند شد . صورت سیاهش سرخ شده بود.

نگاهی به چشمهای سیاه خواهرش انداخت . رگهای گردنش بیرون زده بود . داد زد : ((باز چه کار کردی ، اره ، خجالت نکشیدی ، حیا نکردی )) ؟

اشکهای لیلا روی گونه های زرد و لاغرش سرازیر شد.

جمال با عصبانیت خم شد  و جعبه ی  واکس را برداشت و از خانه ی کوچک حلبی شان بیرون رفت . لیلا داد زد : (( داداش ! )) جمال گفت : ((پاشو برو پیش ماه بانو. هر وقت ادم شدی ، من بر میگردم . پاشو برو صدقه بگیر .)) اشک از چشمهای لیلا سرازیر شد. جمال رفته بود . برادرش ، همه چیزش ، رفته بود.

ننه آن روز وحشتناک کشته شد. پدر رفت جنگ و آنها بدون انکه از پدر خبری داشته باشند ، امدند ایران .جمال رفت بنایی اما آجر افتاد روی پایش و شکست. حالا هم جمال رفته بود.

صدای عو عوی سگی پیچید . سوز سردی از زیر پلاستیک دم در می آمد تو .همه جا ساکت بود. لیلا خم شد وگره گوشه ی چادر وصله دارش را باز کرد و÷ول هارا در اورد و انداخت بیرون. پول می خواست برای چه وقتی که برادرش نبود ؟ سرش را میان دو دستش گرفت وزار زار گریست. زمین گریه اش را دید ، اسمان گریه اش را شنید اما زمین نلرزید و آ سمان به روی خودش نیاورد.

یکباره احساس کرد سوز وسرما بیشتر شده وبعد  دستی بر شانه اش خورد . ماه بانو بود.

                                                                                           

 

ماه بانو دوباره گفت : (( خب لا اقل یک لقمه بردار. )) لیلا سرش را تکان داد . یعنی نه ! ماه بانو آهی کشید وگفت : ((چقدر بهت گفتم بیا پیش من ؟ گوش نکردی . حالا هم ناراحت نباش. درست میشه تو غذاتو بخور من میرم این دور وبرا  شاید جمال را پیدا کنم .))  و بعد برخاست بیرون رفت.

لیلا به اطراف نگاهی کرد .خانه ماه بانو  مثل تمام خانه های آن اطراف حلبی بود . یک پارچه خیلی کلفت  روی آن کشیده شده بود وقسمتی از ان شده بود سقف. یک گلیم کهنه زمین را می پوشاند . قاب عکس کهنه ای تنها زینت اتاق بود : عکس یدالله شوهر ماه بانو.

ماه بانو سالها پیش با شوهر وتنها ÷سرش از ده آمده بود شهر به دنبال کار. ید الله مدتها همسرش را در یکی از همین اتاقها نگهداشت ؛ به امید اینکه کاری پیدا کند ، اما قبل از آن اجل به سراغش آمد ودر یک تصادف جان سپرد . تنها پسرش هم در آن محیط الوده ، مالاریا گرفت و زن بیچاره را داغدار کرد . و او بیکس وتنها بدون آنکه روی برگشت به ده را داشته باشد  کلفتی می کرد وخرج خود را در می آورد.

از وقتی لیلا وجمال آن طرفها خانه گرفته بودند ، ماه بانو عجیب به لیلا دل بسته بود . با انکه خودش هیچی نداشت اما تا جایی که میتوانست کمکشان میکرد . چادر کنار رفت وماه بانو با لبخند به درون آمد.

لیلا مضطرب از جا برخاست : (( جمال را پیدا کردی؟ )) ماه بان چادرش را درآورد وگفت : (( نه! اما غصه نخور پیدا میشه... اِ تو که چیزی نخوردی )) ؟ لیلا بی اعتنا به حرفهای ماه بانو سرش را پایین آورد .

یاد روزهایی افتاد که با جمال در حیاط خانه کوچکشان بازی می کردند .یاد روزهایی که صبح با الله اکبر پدر از خواب بیدار میشدند . وسر انجام یاد روزی که آسمان آبی نبود . آنچه بود دود بود وفریاد و موشک وبوی گوشت وپوشت سوخته . روزهایی که در افتاب داغ با جمال از کوه وکمر بالا می رفتند تا به مرز برسند  که دیگر صدای موشک هارا نشوند و حالا یک سال گذشته بود  و او جمالش را هم نداشت

طاقت نیاورد ، هر انچه را در دلش بود ، با گریه بیرون ریخت . ماه بانو پرسید : ((آخه چی شده ، باز باهم دعوا کردید)) ؟ لیلا با گریه گفت : (( به خدا غلط کردم ماه بانو خانم .شما پیداش کنید ، دیگه نمیکنم ))

ماه بانو پرسید : (( چی کار )) ؟

لیلا گفت : (( گدایی)) . دو سه بار رفتم گدایی ، اول پسر بچه ای به من پول داد بعد هم از دیگران گدایی کردم . جمال چند بار گفته بود این کار را نکنم ، اما خوب من چیکار می کردم ، به خدا ...

اشک امانش نداد . ماه بانو سری تکان داد وزیر لب گفت : (( الهی باعث وبانی این بد بختی ها خیر نبینه . خوب این دختر بیچاره هم حق داره .هنوز یک بچه است .)) و بعد سر لیلا را گرفت و روی زانویش گذاشت . لیلا آن قدر گریست که دیگر اشکی برایش نماند و روی زانوی ماه بانو خوابش برد

 

 

مردم حومه شهر با طلوع آفتاب بیدار  می شوند . آفتاب تنها ساعت آنهاست اگر یک روز نتابد آنقدر می خوابند تا آفتاب سر بیرون آورد ، آنگاه صدای قل قل سماورهای  زغالی ، صدای  سوختن ترکه های نازک در اتش فضا را پر میکند و بعد زنها هستند که با چند تکه لباس کهنه سر جوی اب می روند لباس می شویند وحرف می زنند . بعضی هم سر کار می روند مثل ماه بانو ، اما آن روز یک نفر این نظم را به هم زد .

دختر لاغر و حدودا دوازده ساه ای قبل از طلوع آفتاب برخاست . او لیلا بود . او که آفتاب نزده رفت ، برادرش ؛ همه چیزش را پیدا کند . آنقدر رفت تا به خیابانهای اصلی شهر رسید.

می دانست برادرش هر روز صبح کجا می رود. به خیابانی رسید که کارگران همیشه انجا می ایستادند تا کسی بیاید وآنها را برای کار ببرد. جمال همیشه آنجا می رفت اگر کسی پیدایش نمی شد جعبه اش را بر می داشت ودر خیابانها می گشت تا کسی کفشهایش بدهد که او واکس بزند.

لیلا اطرافش را نگریست اما  اثری از جمال نبود . چند پسر جوان  آن طرف خیابان ایستاده بودند .لباس افغانی ها را داشتند . لیلا با تردید و خجالت به طرف آنها رفت  . چادرش را خوب جلو کشید . بدنش بوضوح می لرزید . جلو رفت و به یکی از آنها که بیلی در دست داشت گفت : (( آقا شما افغانی هستید )) ؟ جوان که جا خورده بود با تعجب گفت : (( شاید ، که چی )) ؟؟

- آقا داداشم را گم کرده ام.

پسر پوز خندی زد و گفت : (( خب به من چه ، برو آگاهی )) لیلا با تعجب پرسید : (( کجا)) ؟  پسر که انگار دلش از دیدن سادگی لیلا به رحم امده بود ، گفت : (( داداشت افغانیه ))؟

- بله آقا.

- چه شکلیه ؟

- آقا ما.. آقا چیز... ابروها ش پر پشته آقا. همیشه اخم میکنه ، اما خیلی خوبه .. آقا پیراهنش زرده صورتش سیاهه آقا ... داداشم واکس می زنه آقا ...

- چند سالشه؟

- آقا نمی دانم هفده هیجده سال ، شایدم بیشتر . به خدا نمیدونم.

پسر پوز خندی زد و گفت : ((برو ! برو بچه ! بذار باد بیاد . هر روز صدتا مثل تو از جلوی ما رد میشن . برو دختر برو ))

اشک در چشمان لیلا جمع شد راهش را کشید ورفت تا آفتاب رسید وسط آسمان در خیابانها گشت . هرکس را که می دید قیافه اش مثل افغانی هاست ، سراغ جمال را از او می گرفت .

ظهر که شد واقعاً گرسنه و خسته بود به یک شیرینی فروشی رسید . بوی شیرینی تازه هوش از سرش ربود . بی اختیار به طرف مغازه رفت . دستش را روی شیشه ی ویترین مغازه گذاشت وکیکهای خامه ای و شیرینی های ریز و درشت را از نظر گذراند . صدایی اورا به خود آورد . مرد چاقی از داخل مغازه داد زد : (( های دختر !! اینجا چیکار داری ؟ برو .))

لیلا دلخور ناراحت به راهش ادامه داد . جلوی مغازه ی میوه فروشی و لوله بود ؛ همه می آمدند و می رفتند . کشمکش در درونش آغاز شد . عقلش می گفت : (( از اینجا برو مبادا وسوسه شوی )) قلبش می گفت : ((چند تومان که عیبی نداره ، مه بانو خودش نداره بخوره ؛ آن وقت بده به تو ! .))

به طرف زنی رفت که جلوی یک بوتیک ایستاده بود . آرام گفت : (( خانم .))

زن  برگشت و او را نگریست . لیلا سرش را پایین انداخت و رفت وزن را با نگاهش تنها گذاشت.

 

 

-        آقا  داداشم الهی فدات بشم کجایی ؟ خواهرت تورو می خواد . جمالم به خدا غلط کردم ، دادا شی کجایی ؟

همین طور که پیش می رفت این کلمات را تکرار می کرد . غروب شده بود و کسی در کوچه نبود . سوز و سر ما بیشتر مردم را در خانه ای کوچک و بی درو پیکر شان حبس کرده بود . لیلا باز هم پیش رفت . دم در  خانه ی ماه بانو که رسید بی اختیار برگشت و اتاقشان  را نگاه کرد . برقی از شادی در چشمانش درخشید . داغ شد نفس نفس زد ، دوید .

جمال آمده بود ، با همان قامت ، با همان شکوه ، جلوی خرابه ایستاده بود . لیلا تمام وجود ش را در چشمان و زبانش جمع کرد ، در چشمانش تا جمال را ببیند ، در زبانش تا فریاد بزند : (( داداشم ، جمالم ، کجا بودی )) ؟  قلبش به شدت می تپید . بدنش می لرزید ، می خواست بدود و دستهای زمخت برادر را ببوسد ، ببوید  و بوی ننه و بابایش را در آن حس کند تا به او رسید داد زد : ((داداش .)) که صدایی کاخ رویا ها یش را فرو ریخت .

- من جمال نیستم.

قلب لیلا یک لحظه ایستاد  . غریبه از دل تاریکی بیرون آمد . لیلا صورتش را در نور کمرنگ ماه دید . ناصر بود دوست جمال ، او هم از افغانستان آمده بود  با مادر و برادر کوچکش زندگی می کرد . لیلا با دیدن او ترس سراسر وجود ش را فرا گرفت ، یعنی جمال چی شده بود  . ناصر جلو تر آمد و گفت : (( با جمال دعوا کردی )) ؟ لیلا سرش را پایین انداخت ، دو قطره اشک از گوشه چشمهایش سرازیر شد . ناصر گفت : (( جمال رفت )) صورت زرد لیلا  سفید شد . پاهایش لرزید . زیر لب گفت : (( داداش ))

ناصر جعبه ای  را به او داد لیلا جعبه را می شناخت .مال جمال بود  آن را گرفت بوی برادر می داد . ناصر دست در جیبش کرد و کاغذی را  در آورد و گفت : (( بیا قبل از رفتنش اینو داد ، بدم به تو . )) لیلا  تمام توانش را جمع کرد تا کلمه ای بگوید : (( کجا رفت )) ؟؟ ناصر با بی میلی گفت : (( نامه را بخوان . من باید بروم مادرم تنهاست خدا حافظ .)) و رفت لیلا نامه را باز کرد روی زمین نشست و در نور ماه خط برادرش را شناخت:

(( سلام لیلا جان نمی دانم الان کجا هستی ، اما هر جا هستی دستت را می بوسم . مرا ببخش  اگر با تو بد کردم  دیشب خیلی فکر کردم  دیدم باعث همه بد بختی ها ، گدایی تو ، بد اخلاقی من و همه ی چیزهای دیگه اینه که  در کشور ما جنگه  ، من هم می روم افغانستان  می روم تا بجنگم  و کشورمان را آزاد کنم  تا تو خوشبخت شوی . می روم تا بچه های ما ، بچه های بچه های  ما  ، مجبور نباشند آوارگی بکشند . شاید هم بابا را پیدا کردم . جعبه ی واکس را دادم به ناصر ، اورا که می شناسی ؟ گفتم بدهد به تو . آن را بفروش تا پولی گیر بیاوری هرچند کم ، بعد هم برو پیش ماه بانو  اما منتظرم باش  نمیدانم این حرفها را می فهمی یانه ؟ به هر حال داداشت رفت تا تورا خوشبخت کند

او را ببخش . می بوسمت واز راه دور با قلب نزدیک می گویم خدا حافظ . جمالت.))

اشک از چشمهای لیلا سرازیر شد فقط همین قدر قدرت داشت که به درخانه ی ماه بانو برود خو درا در آغوش او باندازد . رفت تا به بد بختی خود بگرید ، به غریبی خود ،

برادرش رفته بود خوشبختی را برای او بیاورد  ، رفته بود آسمانی به او هدیه کند که آبی آبی  باشد  عاری از دود و موشک.

 

فردا مردم در خیابان دختری را دیدند که چادر وصله دارش را به کمرش بسته  و داد می زد : (( واکس ، واکسی . آقا ! خانم ! نمی خواهید کفشاتونو واکس بزنم )) ؟

 

  

دوشنبه هشتم مهر 1387 |

 

سرود ملی افغانستان

سرود ملی افغانستان به زبان فارسی

این کشور افغانستان است                           این عزت هر افغان است
میهن صلح جایگاه شمشیر                          هر فرزندش قهرمان است
این کشور میهن همه است                          از بلوچ ، از ازبک
از پشتون از هزاره ها                                  از ترکمن و تاجیک ها
همه عرب و گوجر ها                                   پامیری نورستانی ها
براهویی است و قزلباش                              همه ایماق و پشه ئیان
این کشور همیشه تابان خواهد بود                مثل آفتاب در آسمان کبود
در سینه ی آسیا                                        مثل قلب جاویدان
نام حق است ما را رهبر                               می گوییم الله اکبر ، می گوییم الله اکبر
 
 

 

 

سرود ملی افغانستان به زبان پشتو

دا وطن افغانستان دی             دا عزت د هر افغان دی
کور د سلوی کور د توری           هر بچی یه قهرمان دی
دا وطن د تولو کور دی              د بلوچو د ازبکو
د پشتون او هزاره وو                د ترکمنو د تاجکو
ورسره عرب ، گوجر دی            پامیریان ، نورستانیان
براهوی دی ، قزلباش دی          هم ایماق ، هم پشه ییان
دا هیواد به تل زلیژی                لکه لمر پرشنه آسمان
په که در آسیا به                     لکه زره و جاویدان
نوم د حق مودی رهبر              وایو الله اکبر وایو الله اکبر

 

 

 

 

چهارشنبه سوم مهر 1387 |

 
پايگاه کتاب هاي رايگان فارسي روي اينترنت